شرح حال و اوضاع اجتماعی عصر سعدی
درباره ی تاریخ تولّد سعدی نقل قول های متفاوتی ثبت شده است . هانری ماسه در خصوص تاریخ تولّد و نام او در کتاب « تحقیق درباره سعدی» می نویسد :
« سعدی در شیراز ، مرکز ایالت فارس ، در حوالی 1184 م . / 580 هـ . به دنیا آمد و نام او را مصلح الّدین یا بنا به قولی شرف الّدین عبدالله یا مشرف الّدین عبدالله گذاشته اند .
ایالت فارس یا پرسید باستان و مهد سلطنت های کهن ایرانی در دوره ی خلافت عبّاسیان نیز پنج شهرستان ( کوره ) خود را به همان قرار دوره ساسانی حفظ کرده بود .[1] »
دکتر ذبیح الله صفا در کتاب « تاریخ ادبیات ایران » تولّد سعدی را حدود سال 606 هجری دانست . «تاریخ ولادت او رابه قرینه سخن او در گلستان می توان به تقریب در حدود سال 606 هجری دانست.[2]»
محمّد محیط طباطبایی سال تولّد سعدی را حدود 585 هجری می داند و در مقاله ای با عنوان «نکاتی در سرگذشت سعدی » آورده است : « سعدی که بنا به اظهار خودش در بوستان و گلستان به سال 655 ، هفتاد ساله بوده ، ناگزیر در حدود 585 متولد هجری متولّد شده است .[3] »
در مقدّمه ی کتاب « حیات سعدی » آمده است : « اسمش شرف الدّین، مصلح لقب و تخلّص او سعدی است . سال تولّدش را 589 نوشته اند. ولی حقیقت این است که چندین سال قبل از تاریخ مذکور ، یعنی در عهد اتابک مظفرالدّین تکله بن زنگی متولّد شده است .[4] »
نویسنده کتاب « شناسایی سعدی » سال 571 را سال تولّد سعدی می نگارد و در مقدمه می آورد : «چنانچه تاریخ نویس و شاعر نامی ما جامی می نویسد : سعدی در سال 571 هلالی هجری در شیراز جنّت طراز، قدم به عرصه وجود می گذارد و یکصد و بیست سال هلالی که یکصد و شانزده سال خورشیدی باشد در این جهان می ماند . این زندگانی طولانی شاید در نتیجه ی نخوردن گوشت و نتیجه راه رفتن زیاد بوده است ، چنین می نماید که او گوشت خور نبوده است .[5] »
در مورد نام و لقب او نیز اختلاف نظر وجود دارد . استاد محیط طباطبایی در مقاله « نکاتی در سرگذشت سعدی » که در جلد 3 ذکر جمیل سعدی به چاپ رسیــده چندین نظر را ذکر می کند: ابن فوطی بغدادی» در کتاب « مجمع الالقاب » او را « مصلح الدّین ابومحمّد عبدالله بن مشرف بن مصلح بن مشرف المعروف بالسعدی شیرازی » نوشته که قدیم ترین و جامع ترین روایت راجع به معرّفی سعدی می باشد .حمدالله مستوفی در«تاریخ گزیده »سعدی را« مشرف الدّین مصلح بن عبدالله » معرفی می کند . جامی در«نفحات الانس» سعدی را « مشرف الدّین مصلح بن عبدالله » و در «بهارستان » « شیخ مصلح الدّین » می نویسد . فصیح خوافی در «مجمل فصیحی» او را « ملک الکلام شیخ مشـرف الدّین مصــلح شیرازی المعــروف به سعدی نسبت به سعد بن اتابک ابوبکر بن سعد زنگی » می نویسد. در کتب مزارات شیراز نیز سعدی « مشرف الدّین عبدالله شیرازی » و « مشرف الدّین» معرفی می شود .[6]
هانری ماسه به نقل از باربیه دمنار می نویسد :
« احتمالاً اسم واقعی شاعر همیشه ناشناخته خواهد ماند . زیرا علاوه بر تخلّص شعری سعدی ، لقب « مصلح الّدین یا مشرف الّدین » بی گمان پس از خاتمه تحصیلات به او داده شده است .» [7]
«در شهری که سعدی به دنیا آمد، دزدان و ولگردان و فقیران غالباً در رعایت آداب، چندان مقیّد نبودند. بعضی رندان شهر گاه گاه شیخ یا زاهدی را که در محلّــه های خلوت پیدا می کردند، می زدند و مورد بی حرمتی قرار می دادند . در همین کوچه های پست و فقیر بود که جوانان مست می کردند و عربده می زدند و گه گاه بی هوش در کنار راه می افتادند . دزدی که مولد فقر و بی تعادلی بود بارها خانه ی توانگران و گاه خانه درویشان را به غارت می داد . عشقبازی با پسران ، در بین این طبقات معمول بود و بارها رقابت های عشقی به جرم و جنایت می انجامید . جوان فقیرزاده ای که در این کوچه های تنگ و در این محلّه های غبار آلود دور افتاده اوقاتش را به بیکاری و دزدی می گذراند ، بارها کوچه را خلوت می کرد ، عربده می کرد ، آدم می کشت و به زندان می افتاد . مواردی پیش می آمد که پسر جوان جنایت می کرد و می گریخت و به جای او پدر به زندان می افتاد . کامجویی ، نظر بازی و باده خواری اختصاص به محله های فقیر نشین یا رندان بی بند و بار نداشت . توانگر زاده ای که چیزی از ترکه خویشان به دست می آورد ، برای هرگونه هرزگی و عیّاشی دستش باز بود . منکری نبود که نمی کرد و مسکری نبود که نمی خورد . یک قاضی که شیخ برای رهایی از آزارش او را قاضی همدان خواند حتی می توانست نعلبـند پســری را با خرج مال به دست آورد و تا صبح با او عیش و مستی کند. عشق بازی های جوانی که خود سعدی هم با مشاهدات شهر مکرّر ماجراها پیدا می کرد از نظر محتسب پنهان می ماند . حتّی در مکتب ، معلم با بعضی متعلّمان گوشه چشمی داشت و آن را از وی پنهان نمی کرد .» [8]
« در شیراز جز عشق های جوانی ، عشق های زودرس و شیرین آغاز عمرچیزی که بدان دل توان بست نداشت .در کودکی یتیم مانده بود و خاطره ی پدر و محبّت های از دست رفته وی، شیراز را برای وی ناگوار می کرد . از مادر که تندخویی های جوانی شاعر را گه گاه با اندرزهای تلخ درمان کرده بود، خاطره های خوشی داشت . با این همه در شیراز قرار نمی یافت .[9] »
سعدی تحصیلات مقدّماتی را در شیراز انجام داد و هنگامی که فارس دچار آشوب و هرج و مرج گردید و مقارن با هجوم مغول به ایران و حمله غیاث الدّین، برادر جلال الدّین خوارزمشاه به فارس و پناهنده شدن سعد بن زنگی به قلعه استخر، تقریباً در حدود سال 620 هجری ، سعدی شیراز را به قصد رفتن به بغداد ترک کرد .
« طالب علم شیرازی با سعی و جدّ بسیار زبان عربی را که زبان علم ، زبان مدرسه و وسیله جلب نظر استادان بود آموخته بود . آن را مثل اهل بغداد و غالباً با همان لهجه ی آن ها به روانی حرف می زد : گه گاه هم به طالب علمان جوان تر که به توصیه و حمایت و تشویق توصیه نویسان به نظامیه آمده بودند در درس کمک می کرد . چهره ساده و معصوم بعضی از این نا بالغان نورسیده هم وی را به این کمک تشویق می کرد .
در حلقه های تفسیر که در مدرسه تشکیل می شد شرکت می کرد . به زیارت زهّاد و صالحان شهر وقت می گذاشت و احیاناً قبور خلفا را در رصافه و مقابر مشایخ را زیارت می کرد . باز آن اندازه وقت و فراغت داشت که حضور در مجالس سماع را فراموش نکند .»[10]
«خانواده ی او در بغداد ناشناس بود، اما ظاهراً کسانی هم بودند که از اشاره ی قول او یا از پیش خود وی را به خاندان سعد – سعد بن عباده – صحابی رسول (ص) منسوب می پنداشتند و در بغداد حتّی نام سعد زنگی را که اتابک فارس بود نشنیده بودند .»[11]
«این که سعدی جوان در این سنین بیست سالگی به بغداد آمده بود و اوقات خود را صرف فقه و حدیث و قرآن می کرد، بی شک از آن رو بود که درآن ایّام توقّف در شیراز برایش سخت شده بود . وجودش از جور سختی به تنگ آمده بود و نمی توانست محیط جامعه شیراز را تحمّل کند .»[12]
«او در آن سال های جوانی کوشیده بود به عنوان شاعر شهرت نیابد و دچار محنت مدحتگری در دربار فارس نشود . اتابک فارس چون شوق و علاقه او را به ادامه تحصیل درک کرده بود به خاطر تعدادی عالمان دین فارس که خویش و قبیله ی او بودند او را به مسافرت بغداد و تحصیل در نظامیه تشویق کرده بود و اسباب فراغت او را هم فراهم ساخته بود . »[13]
در خصوص تخلّص « سعدی » و این نظر که به خاطر انتسابش به سعد بن عباده این تخلّص را برگزید . دکتر زرین کوب این مطلب را رد کرده می نویسد : « هیچ کس نام اورا به خاطر انتساب به یک نیای عرب – سعد بن عباده خزرجی – منسوب نمی پنداشت . چون این سنّت در بین هیچ یک از قبیله ی شیخ که همه نیز عالمان دین بودند سابقه پیدا نکرده بود و سعد بن عباده هم به خاطرآنکه درمجمع سقیفه از قبول بیعت با خلیفه سرپیچیده بود و به شام هجرت کرده بود، کسی نبود که انتساب به او مایه فخر و اعتباری باشد و طالب علم شیرازی که درجوانی عازم بغداد بود با انتساب به این نام که هیچ یک ازعلمای قبیله ی اوهم آن را در نسبت خویش به کار نبرده بود برای خود مایه امتیازی بجوید .[14] »
استاد« محیط طباطبایی »تخلّص سعدی را برگرفته از نسب خانوادگی وی می داند و در مقاله « نکاتی در سرگذشت سعدی » می نویسد : « چون کار شاعـری سعــدی پس از خاتمه روزگار سعد زنگی ، فی الواقع آغاز شده این انتساب به نظر قابل قبول نمی رسد و تخلّص سعدی باید از نسبت خانوادگی او گرفته شده باشد که منسوب به سعد بن عباده خزرجی صحابی بوده است . چه برخی از احفاد سعد غیور در سده های اوّلیّه گویا به فارس آمده و در آن جا سکونت گزیده بودند .[15] »
سعدی در مدرسه معروف نظامیه بغداد، خدمت جمال الدّین ابوالفرج بن الجوزی را درک کرد . سعدی از این بزرگ به عنوان « مربی » و «شیخ» یاد می کند و البتّه مراد سعدی از شیخ و مربّی، کسی است که وی را در دانش های دینی و شرعی در کنف تربیت داشت نه در تصوّف . علی الظاهر باید سعدی در حدود بیست و چهار پنج سالگی خود خدمت این استاد را درک کرده باشد . سعدی از صحبت و اقامت در خدمت شهاب الدّین ابو حفص عمر بن محمّد سهروردی ( متوفی سال 632 ) و استماع سخنان عارفانه اش بهره برده است .
سعدی بعد از سالهای تحصیل در بغداد و استفاده از درس بزرگ ترین مدرسّان و مشایخ عهد ، سفرهای طولانی خود را به حجاز و شام و لبنان و روم آغاز کرد و بنا بر اشاره خود در«اقصای عالم» گشت و با هر کس ایام را به سر برد و به هر گوشه ای تمتّعی یافت و از هر حرفی خوشه یی برداشت . این سفرها که در حدود سال 620 – 621 هجری ، آغاز شد مقارن سال 655هجری ، با بازگشت به شیراز پایان یافت . در بازگشت به شیراز سعدی در شمار نزدیکان سعد بن ابی بکر بن سعد بن زنگی درآمد ولی در عین انتساب به دربار سلغری و مدح پادشاهان آن سلسله و ستایش عدّه ای از مردان بزرگ عهد ، هرگز یک شاعر درباری نشد بلکه زندگی را به آزادگی و ارشاد و خدمت به خلق گذرانید و از آن پس عمرش در شیراز به نظم قصیده ها و غزل ها و تألیف رساله های مختلف او و شاید به وعظ و تذکیر می گذشت و یک بار نیز سفری به مکه کرد و از راه تبریز به شیراز بازگشت . در این سفر بود که با شمس الّدین صاحب دیوان و برادرش عطاملک جوینی ملاقات نمـود وفات سعــدی را در مأخذها به چندگونه نوشته اند. اما ذی الحجّه سال 690 هجری به حقیقت نزدیک تر است .[16]
تاریخ وفات سعدی موضوع مهمی است زیرا شرح حال نویسان ایرانی درباره ی تاریخ وفات او به دو دسته تقسیم می شوند . بعضی ها چون مستوفی ، خواند میر و امین احمد رازی ، سال 690 را سال وفات سعدی می دانند و بعضی ها مانند : دولت شاه و جامی و حاجی خلیفه صاحب کشف الظنون سال 691 را سال وفات سعدی می شمارند .
سعید نفیسی سال وفات سعدی را سال 690 میداند . « در کتابی درباره ی تاریخ وفات سعدی ماده تاریخی پیدا شده است که در مورد سال وفات سعدی است ولی نگارنده آن مشخص نیست .
خداوند معانی شیخ سعدی که بودش از هنر صد گنج مایه
هم از نظم دلاویز روان بخش براز هفتم سپهرش بود پایه
مه ذی الحجه بود از عشر آخر سنه احدی و تسعین ستمایه »[17]
در کتاب « حیات سعدی » تاریخ درست درگذشت سعدی سال 691 ذکر شده و مدت عمر او نیز 120 سال ذکر شد . [18]
اوضاع اجتماعی عصر سعدی
عصر سعدی مصادف با استیلای مغولان بر این سرزمین است .استیلایی که درآن کشتارهای بی امان ، قتل های گسترده ، شکنجه ها و آزارها ، ساختن مناره ها از سرهای آدمیان ، دزدی و غارت و . . . در این سرزمین رواج یافت . همزمان اروپا در گیر ودار جنگ های صلیبی است که در قرن یازدهم یا سیزدهم در این سرزمین ها اتفاق افتاد . ایران درآستانه قرن هفتم هجری از یک سو در مرحله ای از پیشرفت مساعد فرهنگی و اجتماعی بود و از سویی دیگر مواجه با بی تناسبی حاکمیّت زمان با محتوای آن پیشرفت بود که حمله مغول نیز به نوبه خود بر پیچیدگی آن افزود .
واقعه دردناکی که در مدّت طولانی انجام گیرد، طبعاً در هم ریختن مبانی حیات جامعه مغلوب و راه یافتن انحطاط و ضعف و زبونی در آن قوم و پیدا شدن مفاسد مختلف اجتماعی است . حاصل این مشکلات مداوم فقرروز افزون و خرابی پیاپی و فتور و سستی دمادم برای مردم ایران بود .
مغولان با داشتن مقرّرات خاص و تشکیلات بیابانی خود بسیاری از مقررات و رسوم ممالک مفتوح را واژگون کردند و از میان بردند . نتیجه مستقیم چنین وضعی از میان رفتن تشکیلات منظّم اجتماعی متمدّنین مغلوب بوده است . فقر و تهیدستی که معلول غارت زدگی و دربه دری بود. این آشفتگی نظام اجتماعی را شدیدتر و ریشه دار تر می ساخت . واژگون شدن مبانی حیات اجتماعی در چنین حالی که معمولاً حرکت جامعه از کمال به نقص و انحطاط است ،همراه با انواع معایب و مفاسد است .
«ملّت ایران با حمله خانمان سوز مغول به نحوی فاسد شده و ارزش های اجتماعی خود را از دست داده بود که افرادش به جای اتّحاد و اتّفاق در برابر بیگانگان غالب ، به جان یکدیگر می افتادند .
در این دوره سعایت و تضریب بر ضدّ یکدیگر مانند امری عادی ملاحظه می شد . کمتر وزیری از وزیران این عهد را می توان یافت که به مرگ طبیعی درگذشته باشد و عادتاً قتل هر یک از آنان از راه تضریب مخالفان او صورت می گرفت .»[19]
«بدترین و خطرناکترین نتیجه و ثمر اوضاعی که با حمله مغول پیش آمد انحطاط عقلی و فکری است که طبعاً با هر حمله سخت ویران کارانه حاصل می شود . در حمله مغول شهرهای بزرگ که مراکز اصلی علوم و علما بود خالی از سکنه و ویران شد . هجوم و تصرّف بلاد و کشتار مردم و غارت و ویرانی به درجه ای بود که جز به بعضی از متفکّران و بزرگان زمان ، فرصت گریز و رهایی نداد . کتابخانه های بزرگ که در شهرهای بزرگ و پرجمعیت و آباد ماوراء النّهر و خراسان و عراق بود به سرعتی عجیب پایمال شد و یا در خرابه ها مدفون گشت و همراه صاحبان و خوانندگان راه دیار نیستی گرفت .
بسیاری از خاندان های حکومت و ریاست و دانش که غالب آن ها مروّج علم و ادب و حامیان عالمان و ادیبان بودند یکباره برافتادند و یا اگر بازماندگانی داشتند به مرحله ای از فقر تنزّل کردند که یک باره قدرت و تعهّد نگاهداشت دیگران از آنان سلب شد . »[20]
«سوء تدبیر و ظلم و تعدّی خوارزمشاه و معاندت خلیفه با او که سبب ایجاد وحشت و تفرقه بین ملوک اطراف با این سلطان گشت، راه را جهت استیلای قوم مغول در ایران بازگذاشت و معایبی را بر سرزمین اسلام وارد کرد که بیشتر آن بلایا به بلیه های آسمانی شبیه بودند . چنگیز در آغاز امر مطلقاً قصد حمله به بلاد اسلام را نداشت و اگر در آن هنگام مرد مدبّری بر این مرز و بوم حکومت داشتند ، هرگز این فاجعه تاریخی به وقوع نمی پیوست .امّا دولت فاسد خوارزمشاهی و فسادی که در خاندان آل اتسز وجود داشت چنگیز را واداشت که بر ایران یورش وحشیانه بکند .»[21]
«خوشبختانه عوامل مختلفی سبب شد تا بلای خانمان سوز مغول نتواند همه ایران و ممالک همسایه ایران را بی کم و کاست فرو گیرد . چه بعضی از نواحی ایران بر اثر قبول ایلی و یا در نتیجه آن که حمله مغول به آن نواحی در سال های بعد از چنگیز و در دوره ی جانشینان او انجام گرفت با شدّت عمل کمتری روبرو شدند و به صورت مأمن و پناهگاه فرهنگ ایرانی درآوردند . یکی از این مأمن ها و پناهگاه ها ناحیه فارس و متصرّفات سعد بن زنگی و ابوبکر و پسرش بود که از پادشاهان موصوف به پرورش ادیبان و عالمان و معرف به ایجاد آبادانی ها و مدرسه ها و مسجدها و خانقاه ها بودند .»[22]
«اتابک سعد بن زنگی ( 599 – 623 ) که مقارن حمله مغولان بر ایران ، آخرین سال های امارت خود را در فارس می گذرانید به سبب مصالحه با محمّد خوارزمشاه و مدارا با پسران او حکومت خود را حفظ کرد و به ایجاد مدارس و مساجد توجه نمود . پسرش اتابک ابوبکر ( 623 – 658 ) با سرداران اگتای قاآن مصالحه وقبول ایلی کرد و با لقب قتلغ خان به پادشاهی فارس باقی ماند و چون در عهد هلاکو نیز این اظهار اطاعت را تجدید نمود، فارس را از خطر ویرانی نجات داد و آنجا را به صورت پناهگاهی برای بعضی از فاضلان و مرکز بزرگ علمی و ادبی دوره مغول در آورد و آثار بسیاری در فارس بر جای نهاد .»[23]
[1] - ماسه ، هانری ، تحقیق درباره ی سعدی ، صص 18- 17 ، سال 1369 .
[2] - صفا ، ذبیح الله ، تاریخ ادبیات ایران ، تلخیص از محمد ترابی ، ج 2 ، ص 126 ، سال 1371 .
[3] - طباطبایی ، محمد محیط ، « مقاله نکاتی در سرگذشت سعدی » ذکر جمیل سعدی ، ج 3 ، ص 187 ، سال 1369.
[4] - سروش ، سید نصرالله ، حیات سعدی ، ص 504 ، سال 1316 .
[5] - هزار شیرازی ، محمدرضا ، شناسایی سعدی ، ص 1 ، 1317 .
[6] - طباطبایی ، محمد محیط ، مقاله نکاتی در سرگذشت سعدی ، ذکر جمیل سعدی ، صص 187 ، 191 ، 192 ، 193 .
[7] - ماسه، هانری ، تحقیق درباره ی سعدی ، ص 22 ، سال 1369 .
[8] - زرین کوب ، عبدالحسین ، حدیث خوش سعدی ، ص 14 ، سال 1379 .
[9] - زرین کوب ، عبدالحسین ، با کاروان حله ، ص 244 ، 1370 .
[10] - زرین کوب ، عبدالحسین ، حدیث خوش سعدی ، ص 19 ، سال 1379 .
[11] - همان ، ص 22 .
[12] - همان ، ص 22 .
[13] - همان ، ص 23 .
[14] - زرین کوب ، عبدالحسین ، حدیث خوش سعدی ، صص 30- 29 ، سال 1379 .
[15] - طباطبایی ، محمد محیط ، مقاله نکاتی در سرگذشت سعدی ، ذکر جمیل سعدی ، ج 3 ، سال 1369 .
[16] - صفا ، ذبیح الله ، تاریخ ادبیات ایران ، تلخیص محمد ترابی ، ج 2 ، صص 127، 126 ، سال 1371 .
[17] - سهیلی خوانساری ، احمد ، ماده تاریخی تازه در وفات سعدی ، مجله ارمغان ، ص 560 ، سال 1351 .
[18] - سروش ، سید نصر الله ، حیات سعدی ، ص505 ، سال 1316 .
[19] - صفا ، ذبیح الله ، تاریخ ادبیات ایران ، تلخیص از محمد ترابی ، ج2 ، ص 36 ، سال 1371 .
[20] - همان، صص 37 و 36 .
[21] - صفا ، ذبیح الله ، تاریخ ادبیات ایران ، تلخیص از محمد ترابی ، ج 2 ، ص 19، سال 1371
[22] - همان ، ص 38 ، 37 .
[23] - همان ، ص 23 .